با تمام ترس ها میتوانید بر مشکلات زندگی پیروزی یابید

محمد افلاکی ترس و پیروزی بر مشکلات

راهنما 09191073763

چگونه با این همه ترس بر مشکلات روزمره پیروز شویم ؟

امروز تصمیم دارم خاطراتی جالب و واقعی از زندگی خودم  برایتان بگویم و در نهایت از این خاطرات نتیجه گیری میکنم تا خاطرات محمد افلاکی برای شما عزیزان مفید واقع شود . در سال 1375 من در منطقه ای سرد سیر که برف زیاد هم داشت خدمت سربازی انجام میدادم . خاطرم هست که در آن دوران سریال پر بیننده امام علی پخش میشد ، حدود 10 یا 11 شب . در واحدی که ما بودیم تلوزیون نبود و چون دوست داشتیم سریال رو حتما ببینمی یه راهی حدود 500 متر تو برف میرفتیم تا در واحد لجستیک که تلویزیون داشت بتوانیم سریال امام علی را ببینیم . بعد از سریال با بچه های آن واحد کمی گفتگو کردیم و سپس راه افتادیم برگردیم . بچه ها که راه افتادیم من و دوستم محمود نزدیک به هم راه میرفتیم و همینطور که ماشین برف روب راه را باز کرده بود و اطراف راه کلی برف با ارتفاع زیاد بود ما  هم مشغول صحبت در باره سریال بودیم که کلی هم ما رو تحت تاثیر قرار داده بود . در حین راه رفتن بنظر میرسید تعداد زیادی سگ را از دور میبینمی ، خوب در پادگان ما سگهای زیادی داشتیم و . کمی که گذشت با خود گفتیم سگهای پادگان یکی شون مثلا سفید اون یکی سیاه و رنگهای دیگر بودند ولی چرا این سگهای با تعداد زیاد همه شان یک رنگ و یکدست هستند ؟ باز هم چون تو فکر سریال و بحث و گفتگو بودیم موضوع سگها را جدی نگرفتیم و بی خیال از این همه برف و منطقه سرد سیر همینطور راه مرفتیم .

چشمتون روز بد نبینه ، یک لحظه متوجه شدیم که آن حیوانات در اصل یک گله گرگ هستند و در آن راه از توی برفها که ما جلو میرفتیم آنها آهسته آهسته به طرف عقب میرفتند . در این حالت ما چه میتوانستیم بکنیم ؟ راه برگشت حدود 200 متر به طرف ساختمان لوجستیک بود و راه به طرف واحد خودمان هم حدود 300 متر . دو راه داشتیم یا فرار کنیم و یا بایستیم و بگوییم ای گرگ ها ما از شما نمیترسیم ! این یک حادثه فوق العاده برای من بود و کاش بتوانم حس زنده حادثه را برایتان بازگو کنم .

یک هو گفتم محمود این ها گرگ هستند بخدا و اگه بترسیم کارمون تمومه ، انگار یکی این حرفا رو تو دل و ذهنم میگذاشت . با تمام اون وحشت رو زمین دولا شدیم تا در میان راه خاکی که برف هم روی آن بود سنگی و کلوخی خلاصه چیزی برای دفاع پیدا کنیم . سنگها را به محمود میدادم و میگفتم محمود تو فقط سنگ پرت کن و من با تمام وجود داد میزدم ای گرگ ها ما از شما نمیترسیم ! خلاصه صحبت مرگ و زندگی بود ، یک گله گرگ گرسنه میخواستند مارو تیکه پاره کنند، تعارف و خجالت نداشت فقط آنچنان بر سر گرگها فریاد میزدیم که هنوز هم نمیدانم آن همه انرژی از کجا بود . خلاصه آنچنان عربده میزدیم که گرگها انگار تعجب کرده بودند که اگه ما گرگیم این چرا عربده میزنه !

 من همینطور سنگ ها رو جمع مکردم و تدارکات بودم که بدهم به محمود و در همین حال داد و فریاد هم برای گرگ ها میکرد ، محمود هم ماشاالله بچه دهات و پر انرژی سنگها رو مثلا خمپاره به طرف گرگها پرت میکرد ، گله گرگها هم گله بزرگی بود . ولی ما چاره ای نداشتیم باید گرگها را کم کم میراندیم و به ساختمان مقر خودمان میرسیدیم . در ضمن توی آن ساختمان هم فقط من و محمود بودیم که در اکنون قفل بود و کلید آن بر روی دیوار آنجا آویزان بود . در آن منطقه بار ها اشخاصی در زمستان توسط گرگها تکه پاره شده بودند . همانطور که میرفتیم رفته رفته گرگه بصورت نیم دایره مشغول محاصره ما میشدند . دیگه ده متری به ساختمان مونده بود اوضاع وخیم داشت میشد که یهو فکری به ذهنمون رسید یک سنگ بزرگ پیدا کردم گفتم محمود این رو محکم بزن به در آهنی ساختمان . وقتی محمود سنگ رو زد به در آهنی انگار ما نجات پیدا کردیم ، آنچنان صدای بلندی داشت که گرگها پنداشتند ما چوب صدا دار یا همان اصلحه که احتمالا آنها از روی تجربه میشناختند بودیم . در آن لحظه با تمام سرعت به طرف در دویدیم و قفل آویز را باز کریدم و وارد ساختمان شدیم و از ترس نفس نفس زنان چند تا صندلی هم پشت در گذاشتیم که گرگها هل ندهند .

 ظرف چند ثانیه تعداد زیادی پای گرگ همراه با غرش از پشت و زیر در دیده میشد .  ولی ما دیگر نجات یافته بودیم ، بر ترس غلبه کرده بودیم ما ترسیده بودیم ولی وانمود کرده بودیم که نمی ترسیم و به گرگ ها حمله کرده بودیم .

این یک درس بود ، همیشه در کلاسهایم میگویم حتی اگر شیری هم به شما حمله کند باید با تمام وجود احساس نترسی کنید و به شیر حمله کنید با به عقب رانده شود . سالها بعد به باغ بزرگ اقوام رفتیم که چند سگ بسیار قوی برای محاظت داشتند و به ما تاکید کرده بودند بدون ما جایی نروید که این سگه ها همه را مگیرند  . اما پس از مدتی ما اقوام را گم کرده خودمان در باغات بزرگ با خانواده قدم میزدیم که ناگهان صدای پارس سگها از دور می آمد .. من میدانستم خانواده ام در خطر هستند یاد آن گرگ ها افتادم و این بار هم وانمود کردم که نمی ترسم و با پارس کردن مانند خود سگ ها و پرت کردن سنگ و کلوخ به طرف  سگها دویدم . سگها انگار تعجب کرده بودند که این یارو دیگر کیست ! و با این  غرش و غلبه بر ترس توانستم آن سگهای خطرناک را از خانواده ام دور کنم .

و این واقعیت غرش کردن و نترسیدن برای همه ما حیاتی است . با خود نگویید استاد محمد افلاکی تو بچه طبیعت هستی ولی در شهر که گرگ وجود ندارد ! دوست من دقت کن  گرگها و سگها و  شغالهایی همین حالا در زندگی من و تو  بصورت مشکلات هوجود دارند . گرگ نفس ، گرگ شهوت ، گرگ افسردگی و ناامیدی و گرگی که همواره میگوید نمیشود . گرگها و شیطان ها از درون ما به ما حمله میکنند و ما گویی ترسیده و فرار میکنیم و چرا حاضر نیستیم بروی آنها بایستیم و غرش کنیم ، مشکلاتی که به تو و من حمله کرده اند .

تو باید به سمت مشکلات حمله کنی ، به نگرانی ها و ترس و هر چه گرگ تو بزرگتر تو باید قوی تر غرش کنی . مطمئن  باش تو آنها را به عقب میرانی . تو باید از درون خودت درآیی و به مشکلات حمله کنی ، قدرتی که درون تو هست همه جاندارن عام از تو حساب میبرند انسان هر جانوری حتی شیر را به اسارت خود در میاورد .

پس دوست من حرکت کن حتی با اینکه میترسی تظاهر کن نمیترسی و به مشکلات و گرگها و شغالهای زندگیت حمله کن ، باور کن قدم اول رو که برداری انگار دستی  دیگر تو را یاری میکند و خداوند به تو انرژی چند برابر میدهد . میبینی که چگونه مشکلات وحشی مانند سگها که به جهت ما را میترسانند و ما از آنها دور میشدیم اکنون از زندگی تو خارج میشوند .

وبسایت مدریت آسان با تهیه مطالب کاربردی و جزوه های خلاصه شده کارشناسی شده به شما این امکان را میدهد تا در زمانی کوتاه و با تمرینات مناسب به اهداف بزرگ خود در زندگی دست یابید ، بسادگی باران و باد زندگی خود را بسوی خوشبختی بیشتر تغییر دهید ، برای خرید کتاب جزوه خلاصه شده و کاربردی قانون جذب اکنون به این صفحه بروید .




فرصت خرید فوق العاده تخفیفات ویژه نوروزی .. اینجا کلیک کنید